آموزش پرسشگری به دانش آموزان

محمد نیک سرشت

پرسش گری و مطالبه، یکی از ویژگی های مهم در زندگی هر فرد می باشد. در این مطلب به بررسی آموزش این مهم می پردازیم.

تصویر مطلب

برای اینکه بتوان پرسشگری را یاد داد، اوّل باید پرسید که «پرسش چیست؟» و تا به نهان لایه‌های پرسیدن نرسیم، هرگز نمی‌توانیم پرسش را به پرسنده‌ترین حالت بپرسیم. و امّا ما با دو مقوله متفاوت روبروایم که در یک طرف پرسشگری است و در طرف دیگر دانش آموزان، که می بایست این دو را به هم مرتبط کنیم. امّا نکته اینجاست و ما مسئله را از اینجا می‌آغازیم که پرسش چیست؟ یا بهتر بگویم که چه باشد آنچه نامندش پرسش؟!

ترجمه این کلمه در عربی «سأل» است که سوال هم از آن ریشه است و در اصل لغت، به معنای سرفه است. سرفه‌ای که به هنگام پرسش، روال عادی را می‌شکند و قصد دارد تا آن عادت را شکسته و یک چیز نابهنگام درآورد. پرسش امری نابهنگام است که خلاف عادت است؛ و باید خویش را مهیای برهم زدن بنیان‌ها کند. حال از این تعریف می‌دانیم چیزی که نتواند سخنی نابهنگام و خلاف عادت باشد، معمولاً پرسش نیست و شاید مصادره به مطلوب و یا به قصدهای دیگری باشد، ولی پرسش هدفی غیر از اینها دارد و هدف پرسش خود پرسیدن است و تعمق و تأمل در امور. این شکست عادت بدون هیچ غرضی از ویژگی های مهم ذهن‌هایی است که هنوز از پیش فرض ها و ایدئولوژی های زندگی پر نشده اند و اینجا ما به یک اتصال و ارتباطی بین پرسش با کودک، به مثابه دانش آموز می رسیم، امّا چگونه؟! کودک هنوز تجربه زیستی مشخصی از زندگی ندارد و هنوز فهم خود را با بنیادی ترین مبادی آغازیده است و حال باید به این نکته رسید که هنوز کودک عوامل مداخله گر کمتری برای تفکر در ذهن خود دارد؛ لذا از این حیث ذهنی مهیا برای پرسیدن دارد امّا چرا ما نمی‌پرسیم؟ افق سوالم را با سوالی دیگر می‌گشایم که چرا ما پرسیدن را یاد نمی‌دهیم؟! گویی ما دیگر نیاز به پرسش نداریم و فقط مشغول جواب دادن هستیم. دنیای ما دنیای جواب‌هاست و دنیایی که می‌خواهد هر چیز را در پسینی‌ترین فرضهای خود با پیشینی ترین اتفاق ها تفسیر کند و گویا دنیای ما دیگر نیاز به پرسش ندارد، وقتی ما نمی‌خواهیم بپرسیم کودک هم در پرسیدن سرکوب می‌شود. و این سرکوب شروع سقوط عظیم تمدن انسانی ماست در قهقرای جواب های بی سوال! بهتر بگویم ما جواب داریم امّا سوال نداریم. ما توانسته‌ایم بهترین دلایل را بتراشیم، امّا هرگز علّت را ندانیم و نخواهیم که به علّت دست بزنیم و حال اینکه شکوه تمدن انسان در این است که شهامت راه رفتن بر روی علّت ها و سخره گرفتن آنها را داشته باشد. هرکس که نتواند بپرسد و پرسشی بنادین نداشته باشد، زندگانی در روزمره ترین حالات سپری خواهد شد و چیز خاصی در تاریخ باقی نخواهد گذاشت. اگر بخواهیم پرسیدنی را یاد بدهیم نباید هر پرسشی باشد. هر پرسشی ارزش پرسیدن ندارد. باید توجه کرد که Foundation Question  هایی هستند که بنیان ها را می‌لرزانند و این لرزش موجب گشودگی افق های تازه‌ای است و این بنیان درنهایی‌ترین basis در وجود نهفته است. ما پرسش basis نداریم و لذا نمی‌توانیم و نمی‌دانیم از کجا آغاز کنیم. از شدّت آشکاری آنچه را مهم است پنهان می‌بینیم و آن بنیان وجود است. آنچه آشکار است خود را می‌آشکارد؛ امّا هرگز نمی‌تواند مانع پنهان شدن خویش از شدّت آشکارگی باشد. و ما خود «وجود داشتن» را به محکمه ببریم و در این محکمه با شدّت از او پرسش کنیم و پرسش باید توانایی به لرزه انداختن بنیان های متعلَّق خویش را داشته باشد. و اینگونه پرسشی لیاقت آموزیدن دارد و اصلاً باید اینگونه طرح را اصلاح کرد که اینگونه پرسش‌ها خود پرساننده‌ترین حالت توانایی آموختن خویش را می‌گشایند و اینگونه بود که در تاریخ تفکر و یا تاریخ حکمت هرگز کسی پرسیدن را به کسی یاد نداد؛ بل پرسید و با این پرسش تاریخ تفکر شکل گرفت از همان تالس که از علل مشاهده‌پذیر و بین‌الاذهانی امور پرسید تا اینکه در طول تاریخ پرسش‌های بنیادینی مطرح شد و در طول این پرسش ها افق هایی برای پرسش جدید ایجاد کرد و این افق هرگز میسر نمی‌شد مگر اینکه خود آموزش پرسشگری بپرسد و تاریخ پرسش را به دانش‌آموزان نشان دهد و سرنخ پرسش ها را نشان دهد و این پرسش های بدون انقضا هستند که تاریخ تفکر بشر را از هر حیث علمی و تکنیکی و در تمام حیث ها من حیث المجموع حفظ میکند. دکتر بیژن عبدالکریمی در کتاب پایان تئولوژی در ستایش پرسیدن اینگونه می‌نویسد که :«  بایزید بسطامی، یکی از بزرگترین عارفان در سنت تاریخی ما، عبارت حیرت انگیزی دارد: “آن که می‌پرسد از آن که پاسخ می‌دهد داناتر است”. ای کاش می شد این عبارت را با خطی طلا و با حروفی بزرگ بر سر در همه دانشگاه‌ها، حوزه‌های علمیه، مراکز علمی و پژوهشی، مجلس، رادیو و تلویزیون و همه نهادهای ما نوشت. ما در فرهنگ مان به تقلید، تکرارگویی و عدم پرسش گری عادت کرده‌ایم. ما حتی تفاوت در زبان و ادبیات را بر نمی تابیم. ما همه پرسش ها را سهل و ساده می پنداریم. گویی همه جواب ها در جیب مان است. هیچ کس عبارت مقدس من نمی دانم را در مواجهه با پرسش های بنیادین بر زبان نمی‌آورد. در دیار ما هیچکس نمی‌پرسد و همه پاسخ می‌دهند و ما فراموش کرده‌ایم که پرسش‌گری تقوای تفکر و نشانه اصالت و پارسایی ایمان است.»

دیدگاهتان را بنویسید